سیما غفارزاده – ونکوور
دوشنبهٔ هفتهٔ گذشته، اول سپتامبر ۲۰۲۵، ریچموند هیلِ آرام در شمال تورنتو شاهد یکی از تکاندهندهترین حوادث سالهای اخیر بود. خانهای در ساعات اولیهٔ بامداد دچار آتشسوزی شد؛ پلیس بهسرعت اعلام کرد که آتشسوزی عمدی بوده و این پرونده بهعنوان قتل تحت بررسی است. پنج عضو یک خانواده قربانی این حادثه شدند. دختر ۱۱ ساله بهنام رُز که همان روز در بیمارستان جان باخت، و دو روز بعد، زن جوان ۲۴ سالهای بهنام هلیا بهاری کاشانی نیز که دچار جراحات شدید شده بود، جان خود را از دست داد. سه نفر دیگر از اعضای خانواده هنوز در شرایط بحرانی در بیمارستان بستریاند.
گلبرگ بهاری کاشانی، زن ایرانی ساکن ریچموند هیل بارها پلیس را از خشونت و تهدیدهای شوهرش آگاه کرده بود. او بهدلیل همین تهدیدها، بههمراه دختر ۱۱ سالهاش به خانهٔ پدری پناه برده بود؛ همان خانهای که دچار آتشسوزی شد. همسر گلبرگ بهاری کاشانی، اینک مظنون اصلی این حادثه است. هرچند وی برای چند ساعت در بازداشت پلیس بوده و مورد بازجویی قرار گرفته و در نهایت آزاد شده است. بهگفتهٔ پلیس فعلاً مدارک کافی برای بازداشت این فرد وجود ندارد، و آنها احتمال می دهند که دو نفر برای بهآتشکشیدن خانهٔ دکتر بهاری کاشانی استخدام شده بودند.
گلبرگ و همسرش سالها پیش در ایران ازدواج کرده و سپس به کانادا مهاجرت کرده بودند. بهگفتهٔ نزدیکان خانواده، همسر گلبرگ مردی آزارگر بوده که بارها او را تهدید کرده بود اگر درخواست طلاق دهد، او را خواهد کشت و خانهاش را به آتش خواهد کشید. گلبرگ این تهدیدها را به پلیس گزارش داده بود. اما متأسفانه هشدارها جدی گرفته نشد و نتیجه، فاجعهای بود که نهتنها یک خانواده، بلکه تمام خانوادههای این شهر و بهویژه محلههای اطراف را در بهت و اندوه فرو برد.
شهردار ریچموند هیل این حادثه را «بسیار شوکهکننده» توصیف کرد و از مردم خواست تا در انتظار نتایج تحقیقات پلیس باشند. اما برای بسیاری از زنان، مهاجران و فعالان حقوقی، این حادثه فراتر از یک «فاجعهٔ خانوادگی» است؛ این حادثه آینهایست از واقعیتی تلخ بهنام خشونت خانگی که در پس درهای بسته رخ میدهد و اغلب تا زمانی که خیلی دیر شده، دیده و شنیده نمیشود.
خشونت خانگی محدود به یک فرهنگ یا کشور خاص نیست. در هر جامعهای، حتی در کشوری مانند کانادا که به آزادی، برابری و دموکراسی میبالد، زنان بسیاری با تهدید، تحقیر، و خشونت فیزیکی یا روانی روبهرو هستند.
در فاجعهٔ ریچموند هیل، بار دیگر آن حس خطرناک «مالکیت» آشکار شد؛ یعنی ذهنیت برخی مردان، حتی تحصیلکرده و مهاجر در کشوری آزاد، که زن را «متعلق به خود» میدانند. برای چنین مردانی، جدایی بهمعنای شکستن غرور، ازدستدادن کنترل و قدرت است. و اگر زن بخواهد راه خود را جدا کند، مرد بهجای پذیرش، دست به نابودی میزند؛ از نگاه او اگر زن برای او نیست، برای هیچکس دیگر هم نباید باشد.
این ذهنیت، نهتنها زندگی زنان را تهدید میکند، بلکه فرزندان و کل خانواده را در معرض نابودی قرار میدهد. دختر ۱۱ سالهٔ این خانواده که در این فاجعه جان خود را از دست داد، قربانی مستقیم این نگاه بیمارگونه به روابط انسانی است؛ نگاهی که زن را نه شریک زندگی، که «ملک شخصی» میپندارد.
در کانادا، قوانین متعددی برای حمایت از قربانیان خشونت خانگی وجود دارد: از پناهگاههای امن گرفته تا امکان گرفتن حکم منع تماس. اما تجربه نشان میدهد که این ابزارها همیشه بهموقع و بهطور مؤثر عمل نمیکنند. در بسیاری از پروندهها، زنان بارها به پلیس مراجعه کردهاند، اما بهدلیل دشواری اثبات تهدید یا کمبود منابع حمایتی، در نهایت بدون حفاظت و حمایت کافی رها شدهاند.
حادثهٔ ریچموند هیل پرسشی اساسی را پیش میکشد: چه زمانی تهدید باید جدی گرفته شود؟ آیا باید منتظر باشیم که تهدیدی عملی شود تا اهمیت آن را درک کنیم؟ اگر پلیس و دستگاه قضایی در پاسخ به هشدارهای مکرر این زن جدیتر عمل میکردند، شاید امروز آن دختر ۱۱ ساله و آن زن ۲۴ ساله زنده بودند. بماند که مشخص نیست چه بر سر آن سه نفر دیگر یعنی زن [خواستار طلاق] و مادر و پدرش که در بیمارستاناند خواهد آمد و حتی اگر از این حادثه جان سالم به در ببرند، معلوم نیست با چه کیفیتی باید به زندگی ادامه دهند.
خشونت خانگی تنها مسئلهای فردی یا خانوادگی نیست، بلکه معضلی اجتماعیست که سلامت یک جامعه را تهدید میکند. ما بهعنوان اعضای جامعه، مسئولیت داریم اگر صدای کمک یا نشانهای از خشونت دیدیم، سکوت نکنیم. اگر دوستی یا همسایهای به ما اعتماد کرد و از ترسهایش گفت، حرفش را جدی بگیریم. به کودکانمان بیاموزیم که روابط انسانی بر پایهٔ احترام و برابریست، نه مالکیت و کنترل.
تراژدی ریچموند هیل شاید امروز در صدر اخبار باشد، اما فردا با حادثهای دیگر جایگزین خواهد شد. آنچه نباید فراموش کنیم، ضرورت تغییر فرهنگی و تقویت ساختارهای حمایتی است. هر بار که چنین فجایعی رخ میدهد، به ما یادآوری میشود که خشونت خانگی نه «مسئلهای خصوصی»، که زخمی اجتماعی است؛ زخمی که اگر در سکوت رها شود، جانهای بیشتری را خواهد گرفت.
امروز یاد هلیا بهاری کاشانی و دختر خردسال خانواده، نه فقط برای سوگواری، که برای تعهدی دوباره به حمایت از زنان و قربانیان خشونت باید زنده بماند. این تلنگریست برای آنکه هیچ تهدیدی را نباید کوچک شمرد، هیچ هشدار و فریادی را نباید نادیده گرفت و اینکه هر سکوتی میتواند به جنایتی تازه میدان دهد.